تبلیغات
تجدید عهد،معبری رو به فردا - «حال و هوای قدر» یا « شب های انتظار به رنگ قدر»

تجدید عهد،معبری رو به فردا
 


ساختمان هایمان هر روز بلندتر می شوند و پنجره هایمان کوچک تر. دیگر در دل پنجره ها فقط جای دستی برای تکان دادن مانده است!


از آمدنت با همه گفته ام. با تمام جاده ها حرف زده ام. حال و هوای همه یکی است. مثل حال و هوای من. همه به دنبال کسی می گردند. رد پاهایم را روی ماه نمی بینی؟! حال و هوای دلم را از رد پایم بر روی ماه بپرس!
 


خلاصه همه بی هوا با خیال تو سر می کنند. چه فصل غریبی است انتظار وقتی سرانجام آمدن و رسیدن باشد. و چه احساس شگفتی است صبر وقتی انسان عجول عقربه ها را دستکاری می کند. وچه سخت است تحمل فاصله ها وقتی هوا، هوای وصل است. روزها و شب های زیبای خدا گذشته اند و هنوز سه شب طلایی فرصت دارم برای رهایی از این شب های بی کسی.


   سه شب طلایی فرصت برای با تو بودن. تا با تو باشم و با من باشی و دعایت کنم و دعایم کنی. که دعای تو از سر لطف است و دعای من از سر خود خواهی! می بینی هنوز فاصله هاست میان من و تو! این فاصله است که از ما برایمان می گوید و تو باز با دل تنگ دیوانه من سر می کنی! دوری و دوری و باز دوری.... وای که چه رنج آور است انتظار برای موجود عجولی مثل من. منی که می دانم می آیی و عمر کوتاهم کفاف انتظار نمی دهد. چه سخت است وعده ی دیدار بی خبر از روز و ساعت و ملاقات! درد من شک آمدنت نیست؛ که حتی لحظه ای در آمدنت شک نکرده ام. ترسم بی تو رفتن است. چشمان تو را ندیده و زیر خاک خفتن است. چه مخوفند چشمانی که تو را ندیده اند و به همنشینی خاک رفته اند! چشمان خشک از زلال معرفت! چشمان بی «آب» رو!

 


چشمان من هیچ؛ برخیز و حریم ستاره را روشن کن تا میهمان قطره ای نور از آفتاب چشمانت شود! قدم به جمکران گذاشته ام تا قدر تو را بدانم. آدم هایی که روزهای پیش خود نمایی می کردند حالا هرکدام خود را از چشم دیگری پنهان می کنند و مانند ستاره های پناهنده به آستان تو در دل سیاه شب حل می شوند. ماه سر می خورد و پشت گنبد فیروزه ای جمکران پنهان می شود.


 

همه هستی شوق عبادت در چشم خدا را دارد؛ فقط و فقط در چشم خدا. شب قدر است و ملائک چه برو و بیایی دارند! دلم تنگ است و ملکه ی قلبم سر به دیوار انتظار می کوبد. رهایی، رهایی، رهایی... از دل تنگ آرزوی من است. دلم دنبال قافیه برای نوشتن عریضه نمی گردد که قدر و قرآن و قافیه امشب اینجاست. همه یکجا در حریم چشمان تو مولای صاحب زمان جمعند. گیج گیج گیج روی زانوانم می نشینم و محو تماشای گردش ملائک دور گنبد فیروزه ای می شوم. همان سنگ نشانه میثاق! آه ملائک، هوشم میارید که این شب قدر در محفل انتظار، ماه رخ دوست تمام است.العفو العفو کنان از پیله تنهایی تنم بیرون می آیم و با الحجه الحجه ، گلاب پرواز و بندگی به جانم می ریزم و اوج می گیرم. به گرد گنبد فیروزه ای پر می کشم و همراه ملائک مقیم خانه تو می شوم. درکم کن آقای بی ادعا که شب قدر است و محتاج توام و مهلتی ندارم! تا دیدار امانم بده. درکم کن آقا

متن از برادر بزرگوار رضا رضوی ( ممنون از ارسال متن زیباتون)





طبقه بندی: انتظار منتظر است، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 28 تیر 1393 توسط دربانی (تنها 313)
Online User